confess you langgin mofo
گاهی مینویسی برای اینکه بگی هستی...
مینویسی تا بعدش پیش خودت بگی که خیلی باحالی و با فرهنگی و اینا
اما خوب ته ته وجودت میدونی که خودت رو گول میزانی....
تو مینویسی واسه اینکه یجوری به بقیه بفهمونی آهای مردم من دلم توجه میخواد، دلم احساس قدرت میخواد.
کلمه ها، از نظر من، بزرگترین سلاح کشتار جمعی تو این دنیان. قویتر از هر بمبی، قویتر از هر ضربهای...
پس من و تو حق داریم که بنویسیم.... ما مینویسیم تا بچشیم مزه قدرت رو، مینویسم تا تو آزادی جوهر خودکارمون گم بشیم.
و اینجاست که من این وبلاگ رو نگاه میکنم و میبینم خیلی وقت چیزی توش ننوشتم... خیلی وقت اصلا بهش سر هم نزدم....
خیلی وقت....
زکی، اصلا یادم نیست من دو سه سال پیش زنده بودم و نفس میکشیدم...
احساس میکنم تازه دو ساله که به دنیا اومدم...
و این تلخه...
خاطرات چه بد و چه خوب باید باهات باشن تو بفهمی چه خری بودی و چه خری هستی و چه خری خواهی شد!
اما من.... من چیزی یادم نیست،
چیزی برام نمونده از چیزی که بودم...
احساسی برام نمونده نسبت به گذشته.
حتا خواب هم نمیبینم....
هه...
در آخر اعتراف میکنم که مدت هاست بزرگ نشدم...مدتها.....




