از آینه دور شدم,آنچه در آینه دیده بودم برایم جالب و خوشایند بود,حتی لحظه ای هم به این مسأله فکر نکردم که این خود من بوده ام که در آینه مشاهده کرده ام.آنچه من دیدم دیگر یک دلقک نبود,مرده ای بود که نقش یک مرده را بازی می کرد.



عقاید یک دلقک!

تجربه ی درد ها

درد شکن می شوند

یا

کمر شکن می شوند

یا هر دو!

من هر روز آتش می گیرم و شب ها خاکستر می شوم

بوی درد می دهم

بوی نا می دهم...


ادامه نوشته

یه زمانی فقط من بودم و تو!

یادته؟؟

Dear John!!

مرسی که سعی می کردی خوب باشی!

روحت شاد!

روحت شاد....


تولدت مبارک مرد...


Not Knowing

انتهای سیم هدفونم ریش ریش شده,اما دلم نمی خواهد عوضش کنم.

دلیلی نمی بینم

و دلیل های دارم برای نگه داشتنش.

حس فرار روحی دارم,حسی که قادر به وصفش نیستم.اما درکش می کنم.

این روز ها خودم ,خودم را درک می کنم و با خودم بیشتر از هر کس دیگر حرف می زنم.از بچگی همین کار را

می کردم.

منتظر کسی نیستم

کسی منتظر من نیست

و این یعنی جکوزی با آب سرد.

دوست ندارم نصیحت بشوم و نمی شوم

همان طور که آقا موشه به خرگوش تبدیل نشد.!

تمام تمام تمام!

حالا بخند به من!

نیاز دارم که یکی بهم بخندد!

می خواهم بیشتر برای خودم دل بسوزانم...!

i neeeeeeeeeeeeed to Sleep

!hugha.