خوشبخت
آسمانم آبی
پرچین هایم سبزند.
لب هایم سریع گشاد می شوند.
خانه ام پر هیاهوست...
او با استکان چای سمفونی می سازد برایم
من با سوت هایم او را همراهی می کنم
او لباس ها را پهن می کند
من می نویسم....
او مرا نگاه می کند
من خودم را در چشمانش غرق می کنم...
زندگی خوب است
دست هایم خسته اند
او گرمشان می کند...
با حرارت تنش آزادم می کند.
خوشبختم چون شب ها
برایم لالایی می خواند
من سرش را نوازش می کنم
او دستم را آرام می فشارد.
من خوشبختم
چون خانه ام
هیاهوی او را دارد
هیاهوی من را دارد.
من خوشبختم چون چشم های او را دارم.




