تبليغاتX
Days Of My LIFE











































Blog . Profile . Archive . Email


Days Of My LIFE

RosE & BlacK

من

دلم می‌خواد برم

برم به جایی‌ که هیچکس رو نمیشناسم

کسیم من رو نمیشناسه!


من

با خودم درگیرم

خفن!

............................

من

از غرور متنفرم

متنفر....

||||||||||||||||||||||||||||||

امروز صبح

احساس کردم،هرچیزی رو که نباید احساس بکنم...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

آسون نشو

ای همسفر...

| 88/08/15| 21:29|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

فاصله ی بین چشم‌ها بعضی‌ اوقات اون قدر زیاده،که حتا رو قدرت دید تاثیر میذاره.



سیاه کردم هرچه بود ،به دار آویختم رگ را

و گوش کردم به صدای شر شر ،لذت بخش بود....

لحظه پیموده شد و سرخ شدم،سرخ سرخ به رنگ خون

بال گشودم،دیدار ماندنیست...




پ.ن:تو همه راز جهان ریخته دار چشم سیاهت/من همه محو تماشای نگاهت


| 88/07/30| 21:7|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

و حالا میتونی قدرت شگفت انگیزه وجودت رو بشناسی....

وقتی‌ تسخیرم میکنی‌،با یک آوا،و من به عرش میرسم...



قطره‌ام ،قطرهٔ یک سیل!

| 88/07/18| 16:46|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

زندگی‌ با چشمان باز و افکار معلق سخت است!

| 88/07/17| 12:38|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

اسلحه‌ای در دست

قطره‌های خون ،میبارد از جهنم مسحور

و تو

حتا به فکرت هم نمیرسد.دیدن عشق بازی شیاطین....

| 88/07/08| 23:11|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

خسته شدم.گند،گند بزنن،

فاک...

فاک

گند بزنن به این وبلاگ لعنتی...

| 88/07/03| 23:34|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

پس بگذار نوشته شود.این لحظه‌های بی‌ پایان....


اینم از مهر،اول پاییز،اوهوم،اینم از مهر...

مدرسه

خوب بود،بدی نبود،ای.اما اصلا واسم مهم نیست،هرجور که می‌خواد باشه...

مهم دیدنه،مهم شنیدنه،مهم حس کردنه،تبدیل شدنه،فکر کردنه!

و این گونه شد که هوس ترک جهان می‌کنم،وقتی‌ حتا چشمی مثل چشم من نمی بیند....

| 88/07/02| 19:33|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

When a man lies, he murders some part of the world
These are the pale deaths which men miscall their lives
All this i cannot bear to witness any longer
Can not the kingdom of salvation take me home?

Clifford Lee Burton


حرف آخر برای این تابستان....




پ.ن:روز پنج مهر 1388 ، روز سالگرد مرگ کلیف هستش. به خودم تسلیت میگم!!!!!!!!!!!!!
| 88/06/31| 2:43|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

جهنم همینجاست،باور می‌کنم...



پ.ن:دلم شکست،شکست...

| 88/06/31| 1:20|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

می‌گردم گلستان‌های بهشت را،تا شاید نشانی‌ از تو بیابم

اما...

بهشت برای من ممنوعه است...

| 88/06/30| 17:58|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

لعنت بر من که برادرانم را بدرقه نکردم

وای بر من...


ادامه مطلب
| 88/06/27| 3:35|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

شاید سخت است پریدن

دویدن

خندیدن...

شاید سخت است بودن

سخت است سخن گفتن

وجود داشتن

سخت است،سخت است،باور می‌کنم سخت است

سخت است به امید آزادی ،بی‌ رمق به این دیوار‌ها کوفتن...

گم شدن در عمق افکار و ناگهان بیرون پریدن...

مثل شوک انسولینی سخت است...

| 88/06/26| 16:55|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

نوشتن از حال و هوای این روزها واسم سخته،اون قدر سخت که کلمات بهم میخندن....

من توی یه دنیای درونی‌ زندگی‌ می‌کنم،یه دنیایی که ترجیح میدم هیچوقت ازش بیرون نیام،هیچوقت...

دنیایی که واسه بقیه جذابیتی نداره،اما واسه من داره،خیلی‌ هم داره....،و من تمام وجودم رو به این دنیا تقدیم می‌کنم،تمامشو...

یادمه قبلا از آدمای‌ دیوونه میترسیدم،بچه که بودم،اما حالا نه...

به نظرم اون قدر روح بزرگی‌ دارن که توی دنیایی که دلشون می‌خواد زندگی‌ می‌کنن،توی دنیایی که دلشون می‌خواد...


اگر دیوانگی این است من به جنونم عشق می ورزم....


از حرف‌ها و نظریات مسخرهٔ آدما حالم به هم میخوره،یکم خودتون باشید لعنتی ها،تا که تظاهر؟تا کی‌ سمبل پرستی‌؟تا کی‌ مخفی‌ شدن؟تا کی‌؟تا کی‌ ساکت موندن؟

من واقعا تعجب می‌کنم چطور حالشون از این دو رویی به هم نمیخوره،بسه دیگه بابا،بس...

اصلا دیگه نمی‌خوام در مورد آدما حرف بزنم...

این روزا  بهترین لحظه‌های عمرم رو دارم تجربه می‌کنم،لحظه‌هایی‌ که درسته با کمی‌ اندوه گره خوردن،اما لذتشون بی‌ کرانه،بی‌ کران...

ای کاش یک نفر ،فقط یک نفر این احساس من رو درک میکرد،فقط یک نفر...

مهم نیست،مهم نیست...

مهم اینه که من عاشق جنونم هستم،جنونم با خودش اندوه میاره،و اون اندوه با خودش یه احساس ناب و عالی‌،ناب....




مثل آب به وجودت نیاز دارم،دم از رفتن نزن پرندهٔ قصه!

| 88/06/24| 18:1|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

احساس خفگی می‌کنم...

احساس خفگی

من از خودم متنفرم،خیلی‌ زیاد،خیلی‌ زیاد،من خودم رو لایق زندگی‌ کردن نمی‌دونم...

من از خودم خسته شدم،من از خودم فراریم...

من به معنی‌ واقعی‌ خستم،از همه چیز،همه چیز،مخصوصاً خودم...

به متلاشی کردن این قلب مریضم فکر می‌کنم،دلم می‌خواد پاره پورش کنم...

دلم می‌خواد خودم رو از این گنداب‌های تنفری که دور و برم رو گرفتن خلاص کنم...

اما نمی‌تونم،نمی‌تونم...

این درد من رو ترک نمیکنه،تا لحظه ی مرگ ترکم نمیکنه

اما وجود تو ،بودنت...،من رو نگه داشته،نمیذاره کار احمقانه ای ازم سر بزنه...

دیروز که وجودتو،انرژی که از بدنت ساطع میشد رو حس کردم،احساس کردم روحم کمی‌ آروم شد،به خواب رفت،یه خواب...



ازت ممنونم که با بودنت من رو نعشه می‌کنم،ممنونم...

Thanks MY bESt FrieND

Thanks...

| 88/06/20| 20:5|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

در خود می خزم و نگارنده ی زجرم

نگارنده ی دردم

نگارنده ی خشمم

من نگارنده ی منم...

در خود می خزم و می سازم...

می سازم....


ادامه مطلب
| 88/06/16| 15:6|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |