تبليغاتX
Days Of My LIFE











































Blog . Profile . Archive . Email


Days Of My LIFE

RosE & BlacK

دستم رو رو کیبرد حرکت می دم و سعی‌ می‌کنم که بالاخره بنویسم،بالاخره...




من پرم،پر از تمام جمعه‌های سرد و سنگین این زندگی‌...

پرم ،پر از دیدنی‌ ها،شنیدنی ها،پر از هوس ها....

پر از اشکها،پر از بی‌ تو بودن ها...

من،سردم،سرده سرد

سرد تر از کابوس‌های شبانه ام...

سرد تر از بیتابی‌های لحظه‌ای ام...

سرد تر از مهتاب دشت مقدسم...


دروغ نمیگویم ،من سرد و خاموشم!


من گم می‌کنم،هر آنچه تسکین می‌دهد نفس‌های بی‌ شمارم را

دروغ نمیگویم ،من بیخود تر از آنم که به خواب بروم،بیخود تر از آن..


من از دست‌های بیجانم تو را می‌خواهم،من از چشمان ناتوانم تو را می‌خواهم

می‌دانم که آنها تو را به یغما برده اند....

افسوس،افسوس که من سردم،پرم.....

خاموشم!

| 88/10/05| 21:57|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |


بودن‌ها فراوانند

بعضی‌ هستند،بعضی‌ نیستند!

اما هر دو بودنند.

بودن تو ,بودنی‌ترین بودن دنیای من بود و هست،همیشه و همیشه و همیشه....


#=#=#=#=#=#=#

باورش سخته،سخته که باور کنم توی این دنیای مزخرف من یه نقطهٔ روشن وجود داره!

یه نقطهٔ روشن ،اما خیلی‌ بزرگتر از یه نقطه،یه خورشید!

یه خورشید که تک تک لحاظت به "بودنش" بستگی دارن.

هیه،خیلی‌ ساده است،کافیه یه لحظه چشمام رو ببندم و به نور این خورشید خیره نشم،ظلمتی که اون لحظه با خودش میاره،بدترین شکنجهٔ زندگی‌ منه،بدترین....



تک تک لحظاتی که احساس می‌کردم فقط چند سانتیمتر باهات فاصله دارم،بهترین لحظات زندگی‌ کوتاه من بودن!

چه قدر خوب بودن....

قسمتی‌ از روحم رو توی خاطرات اون لحظات جا گذشتم،و هیچ وقت هم منتظر برگشتنش نیستم،اون قسمت از وجود من باید اونجا بمونه،اون قسمت از وجود من خودش رو نجات داد....


میدونی خاطرات زندگی من ،اکثرا مربوط به بعد از شناختن تو هستن.انگار بعد از ورود تو ،من دوباره متولد شدم.و این عالی‌‌ترین احساس زندگیه منه،عالی‌ ترین....

چیزه دیگه ای نمی‌تونم بگم،جمله‌ها نمیتونن احساس من رو بیان کنن،منم ناچارم ساکت باشم،تا همینجا هم زیاده روی کردم،متاسفم!


ازت ممنونم ،ممنونم که هستی‌

همین...




پ.ن:همهٔ دنیا توی چنتا تار مو خلاصه میشه!

| 88/09/15| 20:58|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

ت.و میگه :چرا؟

من،دستام رو نگاه می‌کنم و از خودم میپرسم،هزار بار بلند تر از اون.هزار بار...

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوابی‌ نیست،نیست!


از سرما احساس می‌کردم یه مارمولک توی قفسهٔ سینم بالا پایین میره.اما همه چیز خوب بود،لذت بخش بود.چون برای چند لحظه تمام ترس‌ها و استرس هام از بین رفته بودن،من بودم و یه دنیا خاطره،اون بود و دو تا چشم راز آلود.


```````````````````

ت.و واسه یه لحظه چیزی نمیگه و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنه،من میترسم و محکم دستشو فشار میدم،اما زود فشارو کم می‌کنم،خودمم نمی‌دونم چرا!!!!


```````````````````

هوا زود تر از موعود تاریک میشه،دستم رو میکنم توی جیبمو با بی‌ میلی میرم سمت آژانس ،خیلی‌ دلم می‌خواد یه ماشین زیرم کنه تا هیچوقت پام به آژانس نرسه،اما سرنوشت نوشته شده!


```````````````````

ت.و  میره رود جدولو سعی‌ میکنه تعادولشو حفظ کنه،من میخندم و میخندم....!


````````````````````

مامان محکم در رو میکوبه به هم،من محکم دستم رو مشت می‌کنم و به دریچه کولر نگاه می‌کنم.۲۰ دقیقه بد،میرم صندوق پست رو چک کنم،روحم می‌خواد بزنه بیرون.

````````````````````

سرده،همه دارن میخندن من بیرون رو نگاه می‌کنم و به اون سگ سیاهه خیره میشم،یکم ترسناکه،نه؟

````````````````````

ساندویچم رو میزارم کنار و با صدای بلند میزنم زیر اواز:پشت دیوار شب....!

````````````````````

ت.و سرشو میندازه پایینو زمین رو نگاه میکنه،گونه هاش سرخ شدن،من با پای سست شدم چمن هارو لگد می‌کنم و جلو میرم.توی ذهنم جرقه میزنه یهو:اینجا کجاست؟؟؟

`````````````````````

سینا میخنده و آروغ میزنه من گمی رو نگاه میکنمو لبخند میزنم،ایمان سینا رو فحش کش میکنه.من سینیم رو خالی‌ می‌کنم و میرم سمت پنجره!

`````````````````````

می‌خوام خودم رو پرت کنم توی آب،آتیش به جونم افتاده بد فرم....

`````````````````````

سهراب تکیه میده به درخت ،می‌خوام دکمه رو فشار بدم که از خنده روده برو میشم!

`````````````````````

دستش رو میگیرم و با هم توپ بازی‌ می‌کنیم،یه هفته بعد بهم میگن از شیشهٔ ماشین پرت شده بیرون مرده....

`````````````````````

از دور ت.و رو میبینم،زمان آروم میگذره،من خوشحالم مثل رودخونهٔ پشت سرم!


پایان!



| 88/09/07| 22:11|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

تک...توک...تاک...تیک!!

ماشینا رد می شن،سریع،با سرعت

هوا ابریه،اتوبان شلوغ نیست.

من...،اما شلوغم...

پرم ،پرم از هیاهو،پر از تردید،پر از فراموشی،پر از ترس...

یکی‌ صدام میزنه،بر می‌گردم به همشون نگاه می‌کنم،اما انگار کسی‌ صدام نزده،نه نزده...

دوباره سرم رو تکیه میدم به شیشه و خیره میشم به آسفالت خیابون.

خودمو آماده می‌کنم،واسه یه روز دیگه،یه تکرار دیگه،یه دروغه دیگه.

و اینجاس که همه ی فحش‌های عالم رو نثار خودم می‌کنم،همه رو با هم!


همه چیز مثل یه روز آفتابی می مونه،صبح زود خنک،وسط  روز گرم و دلچسب ,ظهر گرمای زیاد و عصر احساس بیحالی عجیبی‌ که من رو از نفس میندازه،منو میندازه توی یه سرازیری،یه سرازیری که به اعماق فراموشی راه داره.

این حالات،من رو تغییر دادن،نحوه ی ارتباطم با بقیه،رفتار،عادت ها،دلبستگی ها،بی‌ حوصلگی هام،همه رو تغییر دادن!

و اما تو!

(کلمه یه تو پر از معنیه،اما واسه من!؟)

به احتمال خیلی‌ زیاد از دستم ناراحتی‌،اما به روت  نمیاری...

خیلی‌ دلم می‌خواست میتونستم همهٔ حرفام رو انتقال بدم،اما نمی‌تونم،قدرت انتقال مطالب رو از دست دادم.

باورم رو از دست دادم

ایمانم رو از دست دادم(ایمان نباید حتما دینی باشه!)




خودم رو دارم از دست میدم....


اما خاطراتم رو نه!

چون حضورت اونا رو فنا ناپذیر کرده...



| 88/08/24| 20:30|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

من

دلم می‌خواد برم

برم به جایی‌ که هیچکس رو نمیشناسم

کسیم من رو نمیشناسه!


من

با خودم درگیرم

خفن!

............................

من

از غرور متنفرم

متنفر....

||||||||||||||||||||||||||||||

امروز صبح

احساس کردم،هرچیزی رو که نباید احساس بکنم...

<<<<<<<<<<<<<<<<<

آسون نشو

ای همسفر...

| 88/08/15| 21:29|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

فاصله ی بین چشم‌ها بعضی‌ اوقات اون قدر زیاده،که حتا رو قدرت دید تاثیر میذاره.



سیاه کردم هرچه بود ،به دار آویختم رگ را

و گوش کردم به صدای شر شر ،لذت بخش بود....

لحظه پیموده شد و سرخ شدم،سرخ سرخ به رنگ خون

بال گشودم،دیدار ماندنیست...




پ.ن:تو همه راز جهان ریخته دار چشم سیاهت/من همه محو تماشای نگاهت


| 88/07/30| 21:7|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

و حالا میتونی قدرت شگفت انگیزه وجودت رو بشناسی....

وقتی‌ تسخیرم میکنی‌،با یک آوا،و من به عرش میرسم...



قطره‌ام ،قطرهٔ یک سیل!

| 88/07/18| 16:46|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

زندگی‌ با چشمان باز و افکار معلق سخت است!

| 88/07/17| 12:38|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

اسلحه‌ای در دست

قطره‌های خون ،میبارد از جهنم مسحور

و تو

حتا به فکرت هم نمیرسد.دیدن عشق بازی شیاطین....

| 88/07/08| 23:11|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

خسته شدم.گند،گند بزنن،

فاک...

فاک

گند بزنن به این وبلاگ لعنتی...

| 88/07/03| 23:34|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

پس بگذار نوشته شود.این لحظه‌های بی‌ پایان....


اینم از مهر،اول پاییز،اوهوم،اینم از مهر...

مدرسه

خوب بود،بدی نبود،ای.اما اصلا واسم مهم نیست،هرجور که می‌خواد باشه...

مهم دیدنه،مهم شنیدنه،مهم حس کردنه،تبدیل شدنه،فکر کردنه!

و این گونه شد که هوس ترک جهان می‌کنم،وقتی‌ حتا چشمی مثل چشم من نمی بیند....

| 88/07/02| 19:33|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

When a man lies, he murders some part of the world
These are the pale deaths which men miscall their lives
All this i cannot bear to witness any longer
Can not the kingdom of salvation take me home?

Clifford Lee Burton


حرف آخر برای این تابستان....




پ.ن:روز پنج مهر 1388 ، روز سالگرد مرگ کلیف هستش. به خودم تسلیت میگم!!!!!!!!!!!!!
| 88/06/31| 2:43|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

جهنم همینجاست،باور می‌کنم...



پ.ن:دلم شکست،شکست...

| 88/06/31| 1:20|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

می‌گردم گلستان‌های بهشت را،تا شاید نشانی‌ از تو بیابم

اما...

بهشت برای من ممنوعه است...

| 88/06/30| 17:58|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |

لعنت بر من که برادرانم را بدرقه نکردم

وای بر من...


ادامه مطلب
| 88/06/27| 3:35|Low Man|Unforgiven|Frantic|The Cold One| |